قهرمان ميرزا عين السلطنه
728
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
خودكشى ملكهء چين از قرار اخبار تازه ملكهء چين كه در سن نوزده سالگى و هفت ماهه آبستن بوده خودش را مسموم نموده و جهت قتل خود اين بوده كه مرد « شر » چين به حضور امپراطور جوان معروض داشته كه باعث اين شكستها و عارها قدم بد شوم ملكه و اقوام او هستند كه بدون استحقاق داخل قشون صاحبمنصب شدهاند و در اين موقع خدمت نمىكنند و اغلب شكست مىخورند . امپراطور تفصيل ذيل را بطور سرزنش و مذمت شب به ملكه نقل مىكند . مشار اليها صبح كه برخاسته فورا قدرى سم قاتل خورده و هلاك شده . والدهء خاقان مخبر شده پس از تحقيقات معلوم شده است كه معاندين مبلغى به مردشر رشوت دادهاند كه بواسطهء اين حرفها ملكه را به كشتن داده داده است . ملكهء مشار اليها اسمش « يوهونا » بوده . مرد « شر » را حكم به قتلش كردهاند . ليكن جمعى داخل شده و گفتهاند كشتن مسألهاى نيست بايد بالاتر از كشتن كارى كرد كه عبرت للناظرين شود . مايملك او را ضبط كرده جاروبى به دست او بدهند كه شبانهروز مجبورا كوچههاى شهر را جارو كند و دو لوح به سينهء او از پس و پيش بياويزند و در لوح نوشته شود : « اين است كه بواسطهء تهمت و سعايت او امپراطريس خود را مسموم و هلاك نمود . » دولت چين يك مرد خير دارد يك مرد شر . اين دو شخص بايد اعمال نيك و بد امرا و وزرا و ساير اهل مملكت را به خاكپاى خاقان عرض كنند . پليس مخفى از تمام هشتصد كرور جمعيت آن دولت فقط اين دو نفر در هر موقع به آستانبوسى حضرت آسمانىنژاد مجازند . كار مرد « خير » اين است كه خدمات صادقانه و حسنات اعمال عالى و دانى را در پايهء سرير اعلى معروض مىدارد و براى هريك كه دولتخواه باشد خواه پست و خواه بلند انعام مىگيرد [ و ] درخواست رتبه و امتياز مىكند . اما مرد شر هشتصد كرور نفس را در عالم وحشت و دهشت دارد و از ترس سعايت او قرار و آرام ندارند . خواب راحت نمىكنند . فى الحقيقه اين شخص حكم « پليس مخفى » دول فرنگ را دارد ، ليكن با شرايط و ترتيبات معين . مثلا عمر او بايد از هفتاد سال گذشته باشد و خيلى متمول و بامكنت باشد كه احتياج او را لابد به سعايت و بدگوئى نكند و بايد عابد و زاهد و خداترس هم باشد . پس از آنكه همچو شخصى معين شد مبلغ خيلى خيلى گزافى هم مواجب از طرف دولت داده مىشود كه اين هم اضافه بر مكنت شخصى شده مانع از خيلى كارها بشود . حضرت وليعهد اين دو سه روزه تشريف مىبرند . عصر حضرت و الا خواستند آنجا بروند تشريف نداشتند . خانهء معتضد السلطنه تشريف بردند ، از آنجا به سفارت بلجيك . من منزل آمدم .